طولانی نوشت- از مطب دکتر جان - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:38
از مطب دکتر تماس گرفتند و برای ساعت هشت امشب وقت داده شد. خانم منشی گفت که امروز دکتر بهشان قول داده بوده ساعت نه تعطیل می کند. و کمی غرغر می کرد. ازم پرسید شغل، گفتم بیکار. گفت خانه دار دیگه؟ فکر کرد
طولانی نوشت دو- سفید - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:38
کتم و شالم رو دراوردم و آویزون کردم به دستگیره در باز. فکر کردم همیشه وقتی این گیره های لعنتی رو میذارن رو سرم چندشم میشه. بعد از سوسک، این شاید توی رتبه دوم چندش مندی باشه. شایدم نه. بیش تر بخاطر خیس
شارژرم کو نصف شبی؟ - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:38
اجازه نخواستیم، فقط وسیله هارو که بر می دارید، برش گردونید. محض رضای خدا !
همین جا نقطه ی آخر بود. - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:38
انسان این خصلت ناپسند رو داره، که وقتی متوجه میشه برای یکی، مهمه... اخ که وقتی متوجه میشه... کجای برگه ی کیهانی نوشته که این اهمیت، همیشگی خواهد بود؟! خودتون رو- خودمون رو.. چرا اخه از چشم میندازیم؟ادم توی یه نقطه خسته میشه. خسته میشه آدم. خسته شدم و بدرک !
و نقش بازی کردن. - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:38
آه. متاسفم. من برای بعضی کارها به دنیا نیامده ام. برای قصه گفتن مثلا.
کاملا جدی - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:38
بعد از مستراح، رتبه دوم بهترین زمان برای پیدا کردن جواب ها یا راه حل ها، می رسه به زمان بین خواب و بیداری، و نیمه هوشیار بودن.
و تا آینده... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 3:38
دوست دارم برم. بروم؟ کدوم فعل؟ رفتن. یادمه وقتی تموم شد، گف: یا علی. و رفت.یا علی.
البته تو ذهنم - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
خانواده: دو ساعت تو حموم داشتی چی کار می کردی؟!من: داشتم تمرین اسپیکینگ می کردم. : عههههه
بی ادب - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
بفرما بفرما. براش دو تا پست اختصاص دادم. همین ساعت یک و نیم رو هم خانم منشی،زنگ زد و کنسل کرد، که امشب انقدر شلوغه که نمی رسیم. و موکولش کرد به هفته بعد. شهریور ماه وقت گرفته بودیم. شهریورااا!
بی دلیل نیست اسمشان مدام در پست هام هست - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
+ از وقتی اینترنت برقرار شده، از علی هیچ خبری ندارم. از سولی هم یک کم. + توی این قطعی تنها شخصی که چند بار باهام تماس گرفت، علی بود. و تنها شخصی که باهم اس ام اس رد و بدل کردیم، سولی. + سه شبه که دارم سعی می کنم ذهنم رو متصل کنم به علی. و انتقال یک پیام ساده، در حد یک عدد. تله پاتی یا هرچه که اسمش ه...
یادت هست؟ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
زیباترین احساس ها را با دستان تو، توی قلبم کاشته بودم. میوه اش اشک شد، محبوب من.
شادی - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
شادی پیام داده بود که تهران نیومدی؟ گفتم اومدم. ناراحت شد که چرا بهش نگفتم. گفتم که چون سر کار می ره و خسته میشه، و راه ها دوره. پنجشنبه و جمعه هم که خودم کار داشتم. گفت که این بار حتما خبرش کنم. توی خواب دیدم که رفتم شمال و شادی اونجا بود. رفتم کنارش اما توجهی نکرد و با دوستاش رفت. تازه، همسرش هم م...
فرسودگی - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
انقدر توی ذهنم زندگی و دوندگی می کنم، که مردم به خدا !
اونجا خصوصی، اینجا چی؟! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
در هم کوفتگی اوضاع اقتصادیمون، به وضوح توی برنامه های صدا و سی ما قابل مشاهده ست. از تعداد و مدت زمان پیام های بازرگانی. قبل تر ها شبکه های اجنبی رو که تماشا می کردم، هر وقت نوبت می رسید به تبلیغات، دیگه به دیدن ادامه برنامه امید نداشتم، و خاموشش می کردم. حالا همون سناریو داره اینجا اجرا میشه.
کوتاه بیا. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:05
: بلی، ساعت ده.این جواب استاده. هربار خط و نشون می کشم دیگه پامو توی اون خراب شده نمیگذارم، هر بار اتفاقی میفته که بگم اشتباه کردم. دست سرنوشت عزیز، راه من و این استاد رو جدا کن لطفا.
خلاصه پست قبل. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:17
به همان اندازه که خودم را موظف می دانستم به عملکرد رانندگان گرامی اسنپ، امتیاز بدهم، و مدام بگویم: "خدا خیر بده این راه انداز اسنپ رو،" حالا هم می گویم: اسنپتونم دیگه به درد نمی خوره !+یک همه چی زده ی نا امید بی اعتماد، بهتر از این ، ابراز بلد نیست.
انرژی ام هم اندازه باتری گوشی ام است. چهار درصد. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:17
آمدم بنویسم. یک ساعت توی این صفحه ماندم. هی نوشتم و پاک کردم... و پاک کردم. احساس غم باید از یک روزنه ای جایی، تخلیه شود. هر احساسی. و غم هم. نوشتن هم چرا دیگر جواب نیست؟
چون عزیزم به همه بی اعتمادی! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:17
چرا همه مثل همن؟چرا همه مثل همن؟چرا همه مثل همن؟چرا هیشکی رنگی نیست برام؟
با من از مرتب کردنش حرف نزنید. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:17
مشکل پلی لیست گوشیم: یکی دو تا موزیک، بعد یک دفعه لسینینگ زبان، شاید هم چند تا.. ( روی shuffle on)
نهایت تاثیر پذیری ام همین قدر است. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:17
وسط زبان خوندن رفتم مستراح. حین شستن دستام آب یهو سرد شد. ناخوداگاه گفتم: عه، the آب گرم قطع شد :))