خرید بک لینک
از مطب دکتر تماس گرفتند و برای ساعت هشت امشب وقت داده شد. خانم منشی گفت که امروز دکتر بهشان قول داده بوده ساعت نه تعطیل می کند. و کمی غرغر می کرد. ازم پرسید شغل، گفتم بیکار. گفت خانه دار دیگه؟ فکر کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:38

کتم و شالم رو دراوردم و آویزون کردم به دستگیره در باز. فکر کردم همیشه وقتی این گیره های لعنتی رو میذارن رو سرم چندشم میشه. بعد از سوسک، این شاید توی رتبه دوم چندش مندی باشه. شایدم نه. بیش تر بخاطر خیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:38

اجازه نخواستیم، فقط وسیله هارو که بر می دارید، برش گردونید. محض رضای خدا !

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:38

انسان این خصلت ناپسند رو داره، که وقتی متوجه میشه برای یکی، مهمه... اخ که وقتی متوجه میشه... کجای برگه ی کیهانی نوشته که این اهمیت، همیشگی خواهد بود؟! خودتون رو- خودمون رو.. چرا اخه از چشم میندازیم؟

ادم توی یه نقطه خسته میشه. خسته میشه آدم. خسته شدم و بدرک !

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:38

آه. متاسفم. من برای بعضی کارها به دنیا نیامده ام. برای قصه گفتن مثلا.

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:38

بعد از مستراح، رتبه دوم بهترین زمان برای پیدا کردن جواب ها یا راه حل ها، می رسه به زمان بین خواب و بیداری، و نیمه هوشیار بودن.

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:38

دوست دارم برم. بروم؟ کدوم فعل؟ رفتن.

یادمه وقتی تموم شد، گف: یا علی.

و رفت.

یا علی.

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:38

خانواده: دو ساعت تو حموم داشتی چی کار می کردی؟!

من: داشتم تمرین اسپیکینگ می کردم.

: عههههه

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

بفرما بفرما. براش دو تا پست اختصاص دادم. همین ساعت یک و نیم رو هم خانم منشی،زنگ زد و کنسل کرد، که امشب انقدر شلوغه که نمی رسیم. و موکولش کرد به هفته بعد.

شهریور ماه وقت گرفته بودیم. شهریورااا!

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

+ از وقتی اینترنت برقرار شده، از علی هیچ خبری ندارم. از سولی هم یک کم.

+ توی این قطعی تنها شخصی که چند بار باهام تماس گرفت، علی بود. و تنها شخصی که باهم اس ام اس رد و بدل کردیم، سولی.

+ سه شبه که دارم سعی می کنم ذهنم رو متصل کنم به علی. و انتقال یک پیام ساده، در حد یک عدد. تله پاتی یا هرچه که اسمش هست. نه علم و اطلاعاتی در این زمینه دارم، نه مطالعه ای داشتم، نه مطلقا هیچ چیز دیگری. فقط می خوام ببینم کار می کنه یا نه؟

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

زیباترین احساس ها را با دستان تو، توی قلبم کاشته بودم. میوه اش اشک شد، محبوب من.

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

شادی پیام داده بود که تهران نیومدی؟ گفتم اومدم. ناراحت شد که چرا بهش نگفتم. گفتم که چون سر کار می ره و خسته میشه، و راه ها دوره. پنجشنبه و جمعه هم که خودم کار داشتم. گفت که این بار حتما خبرش کنم.

توی خواب دیدم که رفتم شمال و شادی اونجا بود. رفتم کنارش اما توجهی نکرد و با دوستاش رفت. تازه، همسرش هم می خواست با یه کامیون از روم که نشسته بودم رو جدول کنار خیابون، رد شه. ای بابا!

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

انقدر توی ذهنم زندگی و دوندگی می کنم، که مردم به خدا !

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

در هم کوفتگی اوضاع اقتصادیمون، به وضوح توی برنامه های صدا و سی ما قابل مشاهده ست. از تعداد و مدت زمان پیام های بازرگانی. قبل تر ها شبکه های اجنبی رو که تماشا می کردم، هر وقت نوبت می رسید به تبلیغات، دیگه به دیدن ادامه برنامه امید نداشتم، و خاموشش می کردم. حالا همون سناریو داره اینجا اجرا میشه.

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

: بلی، ساعت ده.

این جواب استاده. هربار خط و نشون می کشم دیگه پامو توی اون خراب شده نمیگذارم، هر بار اتفاقی میفته که بگم اشتباه کردم.

دست سرنوشت عزیز، راه من و این استاد رو جدا کن لطفا.

برچسب: نویسنده: نگین نوری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:05

صفحه بندی